شاهدخت سرزمین ابدیت

یک مرداد تولد بابامهقلب

واسه نماز سر اذان زد بیرونچشمک

منم فرطی پریدم و بعد از کلی پیاده روی زیر نور ماه یه تارت و فشفشه و ...خریدم و اومدم خونه.خمیازه

کیک نگرفتم چون خیلی خامه و چربی داره.زبان

در خونه رو هم قفل کردمابرو

بنده خدا اومده بود هی کلید مینداخت و زنگ میزد...منم داد میزدم الان میام...حالا پشت در بودما

اخه چیکار کنم این فشفشه ها روشن نمی شد(از این بزرگ باحالا دلقک)

برقا رو هم خاموش کردیم...بالاخره پدر وارد شد  با یک دست بر سینه و خنده بر لب...چیزیش نبودا مدل خوشحالیش اینجوریه که یه دستش رو به سینه اش میذارهبغل

پ.ن:۱-خیلی بدشانسی اوردم...کلی واسه خودم افه گذاشتم که نه کیک خوب نیست چربیش میره بالا حالا تارت هر چی می تونست شیرین بود...سبز

۲-بعدش ازش پرسیدم چه فکری می کردی پشت در...گفت :هیچی گفتم لابد کار داریدنیشخند (اینتل کچوال من)

۳-خیلی حرص خوردم تا کاغذ کادوهارو پیدا کنم.منتظر

نوشته شده در ٢ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات () |

دیدین بعضی وقتا دل ادم از همه می گیرهناراحت

منم امروز اینجوری شده بودمدل شکسته

نمی دونم چرا ولی دلم مثل همیشه با بابام صاف نبودچشم

انگار هر چی ناراحتی تا حالا از دستش داشتم امروز ریخته بود بیرونسوال

کلی با خودم کلنجار رفتم و گریه کردمنگران

بابای من یه بابای اسمونیه فرشتهولی راستش رو بگم خیلی ساده استلبخند

همیشه به همه اعتماد می کنه و من از این کارش رنج می برمخنثی

تا حالا به هیچکس توهین نکرده بغلبده کسی رو نخواسته قلب

امروز به اندازه ی تموم زندگیم دلم از دستش پر بودمنتظر

به خاطر اینکه چرا انقد خوبه؟ سوالچرا انقد راحت از همه چی می گذره؟سوال

چرا تو این دوره زمونه ای که همه تشنه ی پول و مقامن انقد راحت از مالش دل می کنه؟تعجب

بعضی وقتا هم فکر می کنم که همه ی ادمایی که با دین وایمونن همینجورینچشم

اونوقته که شیطون میره تو جلدم و می گم کاش با دین و ایمون نبودنگران

ولی نه.......هر چی هم ازش دلگیر بشم می خوام خودش باشهبغل

خود خودش باشهماچبغل

نوشته شده در ۱٠ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

دارم از تو می نویسم

شوخی نیست

همه حرف های دلم هم این نیست

و چرا دستان تو همیشه زبر است؟

دارم از تو می نویسم

شوخی نیست

به نام ... پدرلبخند

 

 

و این برای توست  تویی که می دانم هیچگاه این را نخوهی خواند  

این دفعه می خواهم برای تو بنویسم   تویی که هیچوقت برایت اینکار را نکرده ام

و تو با ان روح عظیم و شانه های گسترده  در ساده ترین کلام خلاصه می شوی

تا در زبان کودکی خردسال اولین کلمه ی زندگی باشی

و تو با ان همه هیبت در اولین حروف الفبای زندگی جا می گیری

همانند اب روانی و اولین املای ما اسم تو است

بابا اب داد .

و هر چه که دگرگون شود قابل درک نیست

ولی تو و نامت اگر هم دگرگون شوی  هنوز مثل اب روانی و می شود گفت از اب هم بهتری

و اگر نامت را دگرگون کنیم دیگر نمی نویسیم ( بابا اب داد)  چون بابا خود دریاست

و انقدر روح بزرگت به اندازه ی دهان کوچکم ساده و روان شد که اولین کلامم با تو اغاز شد

همیشه ایستاده ای

مانند ابشاری بزرگ بر زمین می کوبی و چون درختی در عمق قلبم ریشه داری

و نه از مادر کمتری و نه از فرشته ای اسمانی

و کتاب عشقت را   بار دیگر از سر خواهم گرفت

به نام ... پدر

 

نوشته شده در ٢٦ تیر ۱۳۸٧ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |